لب دریا (1395)

  • هادی مقدم دوست ، حمید نعمت الله
  • 56 ص
  • موسسه فرهنگی هنری وصف صبا
  • کتابخانه شبکه سوم سیما

نمایی از یک کارتون مقوایی بزرگ که درون آن به ترتیب لباس های نو رنگارنگ و متنوع چیده می شود ... مجید (چهل و دو سه ساله / صاحب کارگاه) و محسن در حال چیدن لباس ها هستند. مجید : این همه سال این همه سال نمی تونست یه بار قرص و محکم بگه طلاق می خوام... اما نگفتو موند و نق زد و منو پیر کرد و حرصم داد... هی گفت میرم ولی نرفت ... خب برو.. منکه خودم عرضه طلاق ندارم ولی تو که هی تهدید به رفتن می کنی برو دیگه...من اگه آدم طلاق بودم الان خودم داوطلبانه بر نمی داشتم جنس ببرم برا اون مغازه نحسش./محسن : و اشتباهه ها ... /مجید : می دونم اشتباهه ... عین روز برام روشنه که این کار یه کار اشتباهه اما دارم انجامش می دم ... اما می گم شاید اینا رو ببرم یه ذره مغازه ش رونق بگیره دیگه ... زنمه دیگه ... زن ... ضعیفه بالاخره ... بگیره این جنسارو بگیره شاید ، شاید صداش ببره / محسن : ولی ما خیلی مهربونیما... / مجید : آره بابا ما مردای مهربونی هستیم ... اصلا عجیبه ها ... همه اونایی که طرف منن مهربونان... مظلومان... مثل خواهرم داداشم ... تو ... اون یکی ... این یکی ... نه؟

  • : 145

این صفحه را به دوستان خود معرفی کنید

بيشتر