بانوی سمبوک

  • مرجان اشرفی زاده ، علی اصغری
  • کارگاه قلم
  • 78 ص
  • مهناز آذین
  • کتابخانه مرکزی
  • مرجان اشرفی زاده

(یک- خارجی –روز- ساحل دریای جنوب )در ساحل دریا افراد مختلفی، چشم انتظار ایستاده اند... غیر از صدای بادودریا، صدایی شنیده نمی شود. مهربانو ( زنی که جوانی زود به پایان رسیده ای در چهره اش نمودار است والبته در ابتدا برقع بر صورت دارد) نگران تر از همه ایستاده و خیره دوردست است... زنان و مردان دیگری در سنین مختلف پشت سر او ایستاده اند و گویا همگی منتظر رسیدن خبری یا کسی هستند. نگاهشان به قایق موتوری است که به ساحل نزدیک می شود. دو مرد غواص به همراه جمال درون قایق هستند. به ساحل می رسند، جمال از قایق پیاده می شود و به طرف مهربانو می آید. دو غواص هم از قایق پیاده می شوند. مهربانو لحظه ای به قایق نگاه می کند و منتظر می شود تا شایدکس دیگری هم در قایق باشد. اما به غیر از این سه نفر کسی نیست. جمال متوجه نگاه مهربانو می شود. به او نزدیک می شود. آن دورتر عماد،پسرک نوجوان ، کارگر لنج، ایستاده و این اتفاق را با فاصله پی می گیرد. بارسیدن جمال مهربانو نگاهش را از قایق و دریا می گیرد و سرش را پایین می اندازد. همه منتظر هستند تا ببیند جمال چه می گوید./ جمال : نیست ... داره می شه یه ماه ... این بارم به اصرار تو رفتیم که خیالت راحت شه... اونور آبم کسی ازش خبر نداشت... هیچکی عکس شو نمی شناخت... براش مراسم می گیریم / سکوت سنگین تری جمع را فرا می گیرد... عماد که تا این لحظه شاهد اتفاقات بوده و منتظر واکنش افراد این جمع ... حالا با سرعت شروع به دویدن می کند و خود را در آب می اندازدوبه آب تن و بدن می کوبد وکمی بعد زمزمه نوحه سرایی مادر جمال و جلال (ننه گوهر) هم شنیده می شود. گویی برای خود مرثیه سرایی می کند.

  • : 109

این صفحه را به دوستان خود معرفی کنید

بيشتر