نیلا زنده است (1389)

  • فدیا نوراللهیان
  • 51 ص
  • ارشیو سیمافیلم

(خارجی – حیاط مدرسه – روز) نمایی زیبا و رویایی از شاخه های بلند درختان که نور آفتاب روی آن افتاده و برگ ها تکان می خورند نماگاه مواج می شود. فروغ زنی سی و چند ساله سر را بالا گرفته و چهره ی خود را به دست نوازش خورشید سپرده و در حال نگاه کردن به این تصاویر است. روی این تصاویر صدای هیاهو و شادی و موزیک و کف زدن بچه ها از دور شنیده می شود. معلوم است که جشنی برپاست. فروغ در حالی که روی نیمکت های تراس یک دبستان پسرانه نشسته گاه لای چشمانش را باز می کند و از میان شاخه های درختان نور طلایی خورشید چشمانش را می زند. فروغ با صدای دو پسر بچه که وارد تراس می شوند آرام سرش را پایین می آورد. دو پسر بچه ی شیطان را می بیند که با دو پله های تراس را دو تا یکی کرده و به سمت شیرهای آب می دوند و بعد از کلی شیطنت آب می خورند و به سر و کول هم زده و دوباره حیاط را به سمت ساختمان می دوند و یقه ی هم را می گیرند تا هر کدام زودتر از پله ها بالا رود . فروغ با چهره ای گرفته به این صحنه نگاه می کند . فرزانه خواهر فروغ وارد تراس می شود در حالی که چای و پیشدستی کیکی در دست دارد. فرزانه (صدای خارج از قاب) کجایی؟ بیا کیک رو بریدن ! و برای فروغ روی میز نیمکت کیک و چایی می گذارد. / فرزانه : (در حال رفتن به داخل ساختمان مدرسه) نمی آی تو؟ ... / فروغ: نه! تو حال خودمم ! مراقب سامان باش / فرزانه می رود. فروغ بار دیگر سر به آسمان می گیرد و این بار از نور خورشید چشمانش را می بندد. لحظاتی بعد گوشی موبایلش زنگ می زند. مسعود همسرش است سلام می کند. / صدای مسعود (خارج از قاب) کجایین؟ / فروغ : مدرسه سامان / صدای مسعود:... مگه تعطیل نشده ؟ / فروغ : یکی از همکلاسی هاش تولد گرفته مادرا رو هم دعوت کرده / مسعود: من اومدم خونه بچه رو ببریم بیرون ؟ / فروغ : چه طور زود اومدی؟ / صدای مسعود: گفتم بهت که ؛ امروز که تو آفی منم مرخصی ساعتی می گیرم / فروغ : یادم نبود./ مسعود: اون جایین منم خودمو برسونم ؟ / فروغ : معلوم نیست .... آخراشه ... دیگه میایم خونه ... باشه دفعه ی بعد. (به گوشی اش نگاه می کند) پشت خطی دارم مسعود/ مسعود (کمی دلخور): باشه خوش باشین / فروغ (به پشت خطی وصل می کند ) سلام مرجان !

  • : 112

این صفحه را به دوستان خود معرفی کنید

بيشتر