حرف مردم (1390)

  • علی خودسیانی
  • 63 ص
  • اکبر تحویلیان
  • فراموشی
  • آرشیو سیمافیلم
  • داریوش یاری

(خارجی – روز – بازارچه ) اصغر ، جوانی بیست و هشت ساله در حالیکه ساکی بر دوش و لباسی سیاه بر تن دارد در ورودی بازارچه ایستاده، نگاهی به داخل بازارچه می کند. سپس مصمم به داخل بازارچه می رود. در برابر مغازه ای رستوران حاج احمد مکثی کرده و نگاهی به آن می کند سپس به راهش ادامه می دهد. در مقابل مسافرخانه ایستاده نگاهی دیگر به سمت رستوران کرده و نگاهی به بالکن های دو مسافرخانه ای که روبه روی هم قرار گرفته اند. سرانجام مسافرخانه ای را که بالکنش رو به روی رستوران است انتخاب کرده و داخل می شود.(داخلی – روز – بازارچه – مسافرخانه منصور) اصغر در حالیکه فرمی را پر می کند شناسنامه ای را روی میز پذیرش قرار داده و به سمت منصور هول می دهد. منصور شناسنامه را بر می دارد و می گشاید . با دیدن محتویات شناسنامه نگاهی از تعجب به اصغر می کند. اصغر متوجه نگاه متعجب منصور می شود.اصغر : مشکلی هس؟ / منصور: مشکل؟... نه . چند شب میمونین؟ / اصغر : فعلا هستیم در خدمتتون / اصغر کلیدی را که منصور روی پیشخوان گذاشته بر می دارد و به سمت پله ها می رود. با رفتن او منصور بار دیگر نگاهی به شناسنامه می کند و ناباورانه پوزخندی می زند. (خارجی – روز – بازارچه ( تقریبا همه اهالی بازارچه حضور دارند. رحمت در حلقه جمعیت قرار دارد ومردی چاوشی می خواند. رحمت با تک تک اهالی بازارچه دست داده و با برخی از آنها روبوسی کرده و حلالیت می طلبد. هنگام عبور جمعیت از داخل بازارچه ، اصغر تنها کسی است که از بالکن طبقه فوقانی مسافرخانه جمعیت را زیر نظر دارد و البته جوان دیگری از بالکن مقابل درحال تصویربرداری با دوربین خانگی از مراسم چاوشی است. تصویربردار دیگری نیز از پایین بدنبال جمعیت است و از زائر و بدرقه کنندگان تصویر می گیرد. ملیحه زنی سی و چند ساله از یکی از اتاقهایی که تصویربردار در بالکن آن است سرک می کشد و به جمعیت می نگرد. ملیحه : (به تصویربردار) چه خبر شده آقا ؟ / تصویربردار: هیچی حاجی دارن می فرستن مکه . / ملیحه : مکه : (یکباره گویی چیزی به خاطرش آمده باشد سریعا به داخل بر می گردد)/

  • : 443

این صفحه را به دوستان خود معرفی کنید